X
تبلیغات
زبور حیرت - جمال یوسف در آیینه خیال صائب

زبور حیرت

دکتر محمدعلی شیخ الاسلامی ( شیوا )

 جمال یوسف در آیینه خیال صائب - اکبری، منوچهر

چکیده :

انعکاس داستان زندگی پیامبران یکی از بن‏مایه‏های اصلی نزد شاعران است. با بازخوانی زندگی حضرت یوسف در قرآن و استخراج و مطالعه تلمیحاتی که در دیوان صائب از این داستان انعکاس یافته است در می‏یابیم که بازتاب زندگی یوسف در آینه صور خیال صائب به قدری متنوّع و موّاج است که می‏توان به استناد نمونه‏های شعری مدّعی شد، صائب در بیان تمام زوایای زندگی یوسف چیزی را فروگذار نکرده است. از جمله رؤیای آغاز داستان، به چاه افکندن توسط برادران، حسادت برادران، فروش یوسف به قافله و به پادشاه مصر بنابه خواست زلیخا، اظهار علاقه زلیخا نسبت به یوسف، تهمت ناروا زدن به یوسف، به زندان افکندن او، توانایی تعبیر خواب، عزیز مصر شدن، فراق پدر بر جدایی فرزند، حسن و جمال یوسف، به حکومت رسیدن یوسف، دیدار با پدر، و سرانجام به حقیقت پیوستن رؤیای آغازین داستان.

واژه‏های کلیدی : صائب، یوسف، زلیخا، یعقوب، رؤیا، جمال یوسف، زندان، چاه، حسادت برادران، حکومت مصر.

مقدمه :

داستان یوسف و زلیخا از دیرباز به عنوان داستانی شورانگیز در ساحت ذهنی شاعران و نویسندگان و داستان پردازان و سخنوران از جایگاه ویژه‏ای برخوردار بوده است . بُن مایه اصلی آن برگرفته از مجموعه معارف و فرهنگ اسلامی و جلوه‏ای بارز از کتاب آسمانی قرآن است. کمتر شاعر و عارف و ادیب و نکته‏پردازی است که بدان نپرداخته و یا نکات و ظرایف و لطایفی از آن را موضوع شعر و اثر خود قرار نداده است. برداشت و قرائت و نوع نگاه جریانهای فرعی در درون داستان به گونه‏ای است که برخی در تفسیر آن تا مرز اسطوره دینی نیز پیش رفته‏اند و در تدوین و انتخاب اساطیر و اشارات داستانی عنوان و قسمتی را بدان اختصاص داده‏اند. از آن جمله‏اند فرهنگ اساطیر و اشارات داستانی در ادبیات فارسی (اثر محمد جعفر یاحقی، ص 466 تا 468) که زندگی و فراز و نشیب‏های زندگی یوسف را به تفصیل آورده است.

دکتر تقی پورنامداریان فهرست وآماری از میزان کاربرد تلمیحی داستان یوسف بدین قرار آورده است، (دیوان عنصری دوبار، منوچهری سه بار قطران تبریزی 19 بار، مسعود سعد سلمان 5 بار، انوری 2 بار، سوزنی سمرقندی ، خاقانی، سعدی، حافظ و عطار و سنایی و دیگران نیز از زوایای گوناگون زندگی یوسف و زلیخا بهره‏مند شده‏اند. (داستان پیامبران در کلیات شمس از ص 2 تا 7)

شورانگیزی داستان مذکور و روایتهای متفاوتی که از آن در افواه و متون آمده، به حدی فراگیر شده است که تا سالها، برخی از محققان تاریخ و آثار ادبی مدعی بودند که داستان یوسف و زلیخای منظوم که به وزن شاهنامه سروده شده از آنِ فردوسی است. با وجودی که امروز این ادعا رد شده است امااز نفوذ و القاء و تأثیر داستان مذکور خبر می‏دهد. (تاریخ‏ادبیات، ذبیح‏الله‏صفا، ص 480، ج1)

تلمیح واژه‏های شاعرانه از داستان یوسف:

در این مقاله داستانی تحلیل می‏شود که در تعریف قرآنی احسن القصص است. داستانی که در ذهن و زبان صائب تصویری شاعرانه و عبرت آموز حاصل آورده است. در عین حال که برای تقویت حضور این داستان در نظر شاعران دیگر، نیز اشاره می‏شود. درباره جایگاه و معرفی صائب باید گفت که نکته پردازترین و ترکیب سازترین شاعر سبک هندی از ایرانیان است. قدرت مضمون سازی و نازک خیالی او دیگران را به تحیّر واداشته است. در داستان زندگی یوسف نکته‏ای نیست که از نظر صائب افتاده باشد. چه بسا تنوع تلمیحات داستانی و تموج مضامین شاعرانه و تمثیل سازی در دیوان صائب سبب شده است که دکتر عبدالحسین زرین‏کوب را شدیدا تحت تأثیر خلاقیت ذهنی وآفرینشهای شعری خود قرار دهد تا درباره او چنین بگوید: "بیهوده نیست که بسیاری از سخنان صائب در باب حکمت عملی، مثل سائر شده است و با وجود تلخی یأس انگیزی که دارد برای کسانی که جان عبرت پذیر دارند سرمشق واقعی گشته است" (ص 307، با کاروان حُلّه، 1343).

البته صائب مانند اکثر شاعران سبک هندی از تکرار مضامین مشابه به دور نمانده است.

صائب، داستان زوایای صادق حضرت یوسف را به عنوان اولین صحنه از حکایت قرآنی چنین آورده است:

قناعت کن به لوح ساده چون طفلان این مکتب که نقش یوسفی خواب پریشان است دلها را

(دیوان، ص 176، ج 1)

سجده می‏کردند خورشید و مه و انجم تو را قسمت یوسف نشد در خواب بازاری چنین

(دیوان، ص 3002، ج 6)

مرحله بعد رفتن یوسف بهمراه برادران به بهانه سیر و سیاحت در نواحی اطراف کنعان است. به تعبیری آغاز داستان از همین جا شروع می‏شود و نطفه اولیه توطئه برآمده از حسادت برادران نسبت به یوسف همین جا بسته می‏شود. برخورد کینهآلود برادران یوسف و رفتارناشایست سیلی و تنبیه و توهین و خواریهایی که بر او روا داشتند به صورتها و گونه‏ها و تصویرهای زیبا و متعددی در خیال و نظر صائب بارور شده است:

دیدی از اخوان چه خواریها عزیز مصر دید چشم دلجویی نمی‏باید زاخوان داشتن

(دیوان، ج 6، غزل 6028)

به سیلی می‏زنند اخوان جهان تاریک در چشمش چراغ روی هر کس شد چو یوسف از وطن روشن

(دیوان، ج 6، غزل 6237)

پیش آن رخسار نازک حرف گل صائب مگو از مروت نیست سیلی بر مه کنعان زدن

(دیوان، ج 6، غزل 6057)

سرخ می‏دارد به سیلی روی ماه مصر را کوته اندیشی که ریزد برگ گل در بسترش

(دیوان، ج 5، غزل 4900)

سینه‏ای صافتر از چهره یوسف دارم نقش امید من از سیلی اخوان باشد

(دیوان، ج 4، غزل 3450)

آنچه با رخسار یوسف سیلی اخوان نکرد می‏کند با گردن او عکس زلف تا بدار

(دیوان، ج 5، غزل 4558)

هنرنمایی صائب این است که یک جریان را با حالت، تأثرات و تصویرهای گوناگون بازگو می‏کند و این تنوع ترکیب و تصویر از نظر صاحب این قلم نه تنها موجب ضعف نیست بلکه آن را گواه قدرت آفرینش و وقادی و تکثر ذهنی شاعر باید دانست.

شد به اندک فرصتی فرمانروای رود نیل روی یوسف گر زدست انداز اخوان شد سیاه(دیوان، ج 6، غزل 6883)
یوسف شنیده‏ای که زاخوان چها کشید صائب چه اعتماد به اخوان کند کسی(دیوان، ج 6، غزل 6939)
قسمت یوسف بی جرم شده از اخوان گوشمالی که در این عهد هنر داد مرا (دیوان ، ج 1، غزل 512)
سنگین شد از کنار پدر خواب راحتم چون ماه مصر سیلی اخوانم آرزوست(دیوان، ج 5، غزل 1950)
من آن حسن غریبم کاروان آفرینش را که جای سیلی اخوان بود نیل بنا گوشم(دیوان، ج 5، غزل 5581)

صائب چگونگی به چاه انداختن یوسف را توسط برادران بسیار دردناک و در عین حال دقیق و شاعرانه توصیف کرده است:

نتوان به دستگیری اخوان زراه یافت یوسف به ریسمان برادر به چاه رفت(دیوان، ج 2، غزل 2093)
یوسف گمنام من از فکر اخوان فارغ است سر به جیب خویش بردن چاه کنعان من است

(دیوان، ج 2، غزل 1082)

صائب از برادرانی که یکدل شده بودند تا یوسف را از میان بردارند و به شکارجان یوسف آمده بودند "با گرگ صفتی" یاد می‏کند. گرگهایی که فقط از عاقبت "یوسف کشی" می‏ترسیدند.

وطن بیت‏الحزن، اخوان به‏چشمش گرگ می‏آید عزیزی هر که را چون پیر کنعان در سفر باشد

(دیوان، ج 6، ص 3506)

هزار گرگ هوس در کمین رفتن توست چه وقت رفت صحرا و سیر و صحبت توست

(دیوان، ج 6، ص 3489)

ندارد حاصلی غیر از ندامت حیله اخوان به پیه گرگ نتوان زشت کردن ماه کنعان را

(دیوان، ج 1، ص 204)

مرحله دردناک بعد به خون آغشتن پیراهن یوسف است و صحنه‏سازی مورد توافق بر سر اینکه به پدر (یعقوب) بگویند او را گرگ خورده است. مرحله بعد اینکه وقتی کاروانیان و قافله درگذر، یوسف را از قعر چاه بیرون می‏آورد باز برادرانمدعی‏اند که آن فرد غلام آنهاست و او را در کمال بی‏شرمی می‏فروشند. عجبا که در آنان عرقِ برادری و غیرت مرده بود و گویا در نهادشان ترحم معنا و وجود نداشت. باز گفتِ همین صحنه‏ها و هنرنمایی و استادی صائب در بیان این وقایع است که استاد زرین کوب معتقد است هاله‏ای از یأس و حزن بر غزلها و دیوان صائب سایه افکنده است.

این اوج هُنر است که خوانندگان از پس اعصار و قرون و فقط با کنار هم گذاردن واژه‏هایی خود را به جای شخصیت های داستان تصور کنند و آرزو کنند که‏ای کاش ما به جای یوسف بودیم، ای کاش کسی به یعقوب از توطئه خبر می‏داد و ای کاش یوسف اسیر نیرنگ و حیله و مکر برادران نمی‏شد.

دیدی به ماه مصر به اخوان چها رسید زنهار دوستی زبرادر طمع مدار

(دیوان، ج 5، غزال 4719)

ناگفته نماند آنچه صائب از بی وفایی روزگار و نیرنگ و بی اعتمادی زمانه می‏گوید همه اززبان خود است وگرنه از آنچه بر سرش می‏آمد، کوچکترین شکوه و گلایه‏ای نکرده است.

هنر قرآن آمیختگی زندگی و شباهتهای ملموس داستان‏ها، شخصیت ها و اتفاقهایی است که در خلال داستان رخ می‏دهد، به گونه‏ای که جنبه سوررئالیستی بخود نگیرد بلکه واقع گرایانه محض باشد. هنر صائب در امانتداری مضمونی داستان است به گونه‏ای که عنصر تخیل و عاطفه را آنچنان به کار گیرد که تحریف محتوایی را فراهم نیاورند. صائب در عین اینکه داستان را شاعرانه بازگو کرده، اما این تعریف "رابرت فراست" که: "چیزی گفته شود و چیزی دیگر منظور باشد"، دقیقا رد کرده است. "چیزی گفته شود و چیزی دیگر منظور باشد" (صائب و سبک هندی در گستره‏های تحقیقات ادبی، ص 323) زیرا صائب آنچه را در شعر گفته است دقیقا همان است که منظور نظر قرآن بوده است در عین حال که طبیعت و تعریف شعر را حفظ ورعایت کرده است.

در ادامه داستان، صائب وجوه مشترکی بین دو زندان و حسبی می‏یابد که یوسف تحمل کرده است، یکی چاه کنعان و دیگری زندانی که زلیخا برایش فراهم آورد. بن مایه‏های درونی از قبیل به چاه افکندن ، بیرون آوردن، فروش برادران به کاروانیان در بیش از 50 بیت انعکاس یافته است. که فقط به ذکر نمونه‏هایی چند بسنده می‏شود:

صرف دنیا کردن اوقات عزیز خویش را ماه کنعان را به سیم قلب سودا کردن است

(دیوان، ج 2، غزل 1061)

غبار آلوده گردکسادی می‏رود بیرون اگر یوسف به آن سامان حسن آید به بازارت

(دیوان، ج 2، غزالی 1407)

زبس که خلق تنک مایه‏اند از انصاف به سیم قلب نگیرند ماه کنعان را

(دیوان، ج 1، غزل 635)

محرومیم زدل زغبار علایق است از گرد کاروان رخ یوسف پدید نیست

(دیوان، ج 2، غزل 2041)

آزمون الهی دیگری که حضرت یوسف باید پس دهد، حضور در زندگی شاهانه و رهایی از چنگال زلیخای هوس و هوس زلیخا بود.

اگر چه در قرآن از بهای گزاف فروش یوسف سخن رفته است ولی شاعران کنایت دردآوری را در این زمینه بیان داشته‏اند. مجموعه تعابیری که در صور خیال شاعران به خصوص صائب جا افتاده است از مفت فروشی یوسف خبر می‏دهد. نمونه‏هایی چند در ذهن صائب چنین انعکاس یافته است:

در پله غرور تو دل گرچه بی بهاست ارزان مده زدست که یوسف خریده‏ای

(دیوان، ج 6، غزل 6927)

دل عزیز را به ای تیره کاروان چه دهی به مُفت یوسف خود را به کاروان چه دهی

(دیوان، ج 6، غزل 6903)

نمی‏آییم چون یوسف به چشم هر خریداری بحمدالله متاع ما ندارد روی بازاری

(دیوان، ج 6، غزل 6767)

تا دکان حسن او شد باز در مصر وجود از کسادی می‏زند یوسف ترازو بر زمین

(دیوان، ج 6، غزل 6201)

سهل است اگر یوسف ما را نخریدند یوسف به زر قلب درین شهر گران است

(دیوان، ج 5، غزل 2146)

دین به دنیای دنی ای دل نادان مفروش آنچه در مصر عزیزست به کنعان مفروش

(دیوان، ج 5، غزل 4988)

به سیم دامن یوسف زدست نتوان داد از آن جهان نتوان شد به این جهان قانع

(دیوان، ج 5، غزل 5140)

دیده یوسف شناسی نیست در مصر وجود به که جنس خویش را از کاروان دارم دریغ

(دیوان، ج 5، غزل 5149)

جریان به چاه انداختن یوسف را صائب در بیش از یکصد بیت یا با صراحت و یا با کنایتی شاعرانه مطرح کرده و ترکیب‏ها و مضامین و تمثیلهایی بسیار بدیع از این بن مایه آفریده است:

به نمونه‏هایی اشاره می‏شود:

در غریبی می‏کند نشو و نما حسن غریب در وطن پیرهن یوسف به غیر از چاه نیست

(دیوان، ج 2، غزل 1307)

کارم به یوسفی است که از جلوه‏های شوخ در رقص گردباد فکنده است چاه را

(دیوان، ج 1، غزل 733)

از سپهر سفله تشریف تن آسانی مخواه پیرهن از چاه دارد یوسف کنعان در او

(دیوان، ج 6، غزل 6469)

شاعران دیگر هم به مناسبتی بر زیبایی و جمال یوسف تاکید داشته‏اند از آنجمله‏اند: مسعود سعد سلمان ممدوح مورد نظر را بهره‏مند از برخی صفات از حضرت ابراهیم و موسی و پیامبر و یوسف می‏داند. نکته گفتنی اینکه صفتخردمندی و زیبایی حضرت یوسف را با حضرت رسول اکرم مقایسه کرده است آنجا که می‏گوید:

به نیکی خلیلی بپاکی کلیمی به روی و خرد یوسف و مصطفایی

(دیوان، مسعود سعد، ص 522)

مولوی در کلیات شمس یوسف را با صنعت "خوبان شهر" یاد می‏کند:

امروز توبه بشکنم، پرهیز را برهم زنم کان یوسف خوبان من از شهر کنعان می‏رسد

(کلیات شمس، ج 2، ص 5)

سعدی شیرین سخن، معتقد است که اگر یوسف از پرده بیرون آید بازار حسن دختران مصر را کاسد می‏کرد:

دختران مصر را کاسد شود بازار حُسن گرچه یوسف پرده‏بردارد و به دعوی روی تو

(کلیات سعدی، بدایع ص 750)

حافظ ربانی جمال یوسف را بحدی می‏داند که زلیخا را از پرده عصمت بیرون می‏آورد:

من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت بیرون آرد زلیخا را

(دیوان، حافظ، خانلری، ص 22)

اهلی شیرازی با مبالغه‏ای لطیف و شاعرانه به توصیف دلبری می‏پردازد که در نظرش دو چندان خوبی یوسف ملاحت دارد:

آنهمه خوبی که یوسف داشت در مصر جمال از ملاحت دلبر ما را دوچندان داده‏اند

(دیوان، اهلی شیرازی، ص 219)

توصیف حسن و جمال یوسف بیشترین تصویرپردازی را در ذهن و زبان شاعر حاصل آورده است از آنجمله‏اند:

مصر معنی خرّم است از رود نیل خامه‏ام حُسن طبعم نازها بر ماه کنعانی کند

(دیوان، ج 6، ص 3624)

حُسن یوسف در خزان از زردی آئینه است نیست عیبی در جهان گرپاک بین باشد کسی

(دیوان، ج 6، غزل 6704)

نکند حُسن فراموش نظربازان را که زیعقوب نگردد مه کنعان غافل

(دیوان، ج 5، غزل 5247)

از در و دیوار جانان حسن می‏ریزد تمام زان زلیخا را بود نظاره زندان لذیذ

(دیوان، ج 5، غزل 1764)

میان حسن تو و حُسن یوسف مصری تفاوتی است که در خانگی و بازاری است

(دیوان، ج 2، غزل 1764)

آینه رویان چرخ واله حسن تواند قافله مصر را یوسف کنعان تویی

(دیوان، ج 6، غزل 7007)

مرحله بعد بررسی و انعکاس حضور یوسف در زندگی پادشاه مصر بخصوص اظهار علاقمندی زلیخا نسبت به یوسف محور بحث است.

پادشاه مصر مردی عنّین بود که شدیدا علاقمند به داشتن فرزند بود، انتخاب یوسف در واقع پاسخی به نیاز فرزند خواندگی او و زلیخا بود. همین شرایط زمینه ساز حضور مستمر یوسف در زندگی آنها شد. البته از بُعدی هم شورانگیزترین قسمت داستان نیز تغییر علاقه و رابطه زلیخا با یوسف است. نکته خلاف انتظار و سنت روزگار و زمانه اینکه اظهار علاقه از طرف زنان صورت گرفته است. آنهم کسی آن هم کسی که در جمال سرآمد زنان دربار بوده است، بزرگ زنی که کس توقع نداشت فرزند خوانده را معشوق تصور کند و برای فراخوانی آن جوان پاکدامن شرمگین و محجوب حتی از پرده عصمت خارج شود. قبل از تبیین و تحلیل داستان به نمونه‏هایی که برای توصیف داستان از نظر صائب گذشته است اشاره می‏شود:

گر به جرم پاکدامانی به زندانم کنند همچو یوسف دامن از دست زلیخا می‏کشم

(دیوان، ج 5، غزل 5382)

یوسف پاکیزه دامن از زلیخا چون گریخت می‏گریزد آشنای او چنان از خویشتن

(دیوان، ج 6، غزل 6032)

شگفتا از دقت نظر شاعران در طرح زوایای پنهان داستانها، انصاف باید داد بسیاری از اتفاقهای این داستان خارج از حوزه شعر آنهم در قالب غزل است، توطئه و مکارّی و پادشاهی و برده فروشی و زندان از جمله موضوعات مناسب برای یک گزارش اجتماعی و پلیسی است تا بن مایه و درون مایه بسیاری از غزلیات صائب. چهره واقعی زلیخا بخصوص آن روی سکه وجودی او یعنی هوسبازی‏اش برای صائب دور از نظر نمانده است:

هر که از دست زلیخای هوس سالم جست به دو عالم ندهد گوشه زندانی را

(دیوان، ج 1، غزل 558)

تن ندادیم به آغوش زلیخای هوس راضی از سلسله زلف به زنجیر شدیم

(دیوان، ج 5، غزل 5694)

در جان هوسناک زلیخاست عروس در خلوت یوسف ز زلیخا خبری نیست

(دیوان، ج 2، غزل 2195)

هوس هر چند گستاخ است عذرش صورتی دارد به یوسف می‏توان بخشید تقصیر زلیخا را

(دیوان، ج 1، غزل 330)

صائب را از لحاظی باید شاعر مکتب و سبک واقعگرایی و رئالیسم دانست. در عین حال که از تمام واقعیات و اتفاقات تصویربرداری شاعرانه کرده، اما از قوت شعر نکاسته است. فرق شاعر و گزارشگر در مکتب رئالیسم در این است که گزارشگر کار یک دوربین بی احساس و بی روح و ذوق و عاطفه را انجام می‏دهد ولی شاعر بدون تحریف حقایق، عواطف و احساسات خود را نیز از مشاهده صحنه‏ها بازگو می‏کند. به دیگر تلقی، شاعر زبان دیگران است تا حقایق تاریخی وداستانی را از گذشته‏های دور در زندگی و عصر خویش بازآفرینی کند اما با بیان و زبانی لطیف، هنرمندانه و شاعرانه و اثر گذار. فرق است بین شکار لحظه‏هایی که همراه و همزمان اتفاق می‏افتد تا طرح هنرمندانه گذشته به حال، به گونه‏ای که دربازخوانی آن فاصله زمانی را از یاد ببریم؛ شاعر ما را با لحظه‏ها و تجارب گذشتگان پیوند می‏زند. هر چه بیشتر در نظر ما صحنه‏ها را واقعی نشان دهد به همان میزان هنرمندتر و استادتر است. صائب هم اظهار علاقه لجام گسیخته زلیخا را نسبت به یوسف در نظر دارد و هم دنبال دویدن زلیخا یوسف را و هم اینکه با وجود اصرار شدید زلیخا در فراخوانی یوسف بخود، نقش یوسف را فراموش نمی‏کند، اگر چه صائب واقعیت انکارناپذیر قرآنی را در اختیار داشته ولی با وسواس خاص زوایای پنهان را هم در نظر گرفته است.

هرگز برون دویده‏ای از خویش بی خبر دامان یوسفی چو زلیخا گرفته‏ای؟

(دیوان، ج 6، غزل 6913)

زلیخا حق طبیعی و علاقه درونی خود می‏دانست که یوسف را با توجه به فرهنگ حاکم در آن عصر، از آن خویش کند، به همین دلیل بسیاری مرزها و موانع را سپری کرده و از تهمت و ملامت نیز خوفی به دل راه نمی‏دهد. صائب سماجت زلیخا را نماد همت می‏داند و این مقاومت را خارج از ارج نهادن چنین زیبا و تمثیلی بیان کرده است:

یوسف مادرترازو چند بادش همچو سنگ ای به همت از زلیخا کمتران عزت کنید

(دیوان، ج 6، ص 3282)

چون زلیخا دست از دامان یوسف برمدار تا مگر چون بوی پیراهن سبک جولان شوی

(دیوان، ج 6، ص 3282)

هنر صائب این است که یوسف را در بین دونگاه قرار داده است. دو نگاه خواهان، دو نگاه عاشق و منتظر، یکی نگاه و مهر پدری از سوی یعقوب و دیگر نگاه

همسر طلبی زلیخا.

وصل مه کنعان چه مناسب به زلیخاست یعقوب شناسد که چه در پیرهن اوست

(دیوان، ج 2، غزل 2157)

تفاوت در دو نوع نگاه است. به طوری که سرانجام یوسف به هر دو نگاه پاسخ می‏دهد. هم بادیدارش چشم دل یعقوب را روشن و شاد و امیدوار می‏سازد و هم پس از اثبات بی گناهی و تحمل زندان زلیخا را به همسری انتخاب می‏کند.

تا تو حسن و عشق را از یکدگردانی جدا بوی یوسف از گریبان زلیخا نشنوی

(دیوان، ج 6، غزل 6755)

دیده امیدواران خانه روشن می‏کند تا زیوسف گشت یعقوب و زلیخا دیده‏ور

(دیوان، ج 5، غزل 4637)

چون صورت دیوار درین خانه شدی محو دنباله یوسف چو زلیخا ندویدی

(دیوان، ج 6، ص 3395)

دامن کشیدن از کف عشاق سهل نیست یوسف ازین گناه به زندان نشسته است

(دیوان، ج 2، غزل 1958)

پیرهن یوسف در سه صحنه و مرحله محوریت و موضوعیت می‏یابد. نخست آنجا که برادران پیراهن یوسف را خونی کرده و برای پدر می‏برند، دوم آنجا که زلیخا یوسف را تعقیب می‏کند و از پشت پیرهنش را پاره می‏کند و سوم آنجا که یوسف در سفر دوم پیرهن را باری پدر به کنعان می‏فرستد و از بوی آن بینایی بچشم او باز می‏گردد.

قبل از آنکه شواهدی از این موضوع را تحلیل کنیم می‏بینید که رودکی در سه بیت، در نهایت دقت و نکته‏سنجی و لطافت و بهره‏مند از صنایع شعریِ، تشبیه مراعات النظیر، لف و نشر مرتب، تلمیح قرآنی، صنعت جمع و تفریق، استادی خویش را به رخ می‏کشد:

نگارنیا شنید ستم که گاه محنت و راحت سه پیراهن سلب بوده است‏یوسف‏رابعمراندر
یکی‏از کید شد پُر خون دوم شد چاک از تهمت سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر
رخم ماند بدان اول دلم ماند بدان ثانی نصیب من شود در وصل آن پیراهن دیگر

(برگزیده اشعار رودکی و منوچهری ، ص 39)

نکته اخلاقی و اجتماعی چشمگیر این است که یوسف در نهایت زیرکی و خردورزی و تدبیر توانست چگونگی چاک پیراهن را بر اثبات بیگناهی مطرح کند. اگر چه زلیخا محکوم شد ولی بر اثر همان هوس لگام گسیخته که وجودش را به آتش کشیده بود باز یوسف را زندانی کرد، دقت نظر صائب را در توصیف تعقیب یوسف بنگرید:

به یک گواه لباسی که ماه مصر آورد سیاه کرد رخ دعوی زلیخا را

(دیوان، ج 1، غزل 585)

بر گواهان لباسی گرچه نبود اعتماد ماه کنعان را بود بس چاک پیراهن گواه

(دیوان، ج 6، غزل 6576)

زلیخا چون کشد بر روی یوسف نیل بدکامی که گردد چاک تهمت، صبح صادق، پاکدامان را

(دیوان، ج 1، غزل 405)

صائب بحث زندانی شدن یوسف را در بیش از صد بیت یا به صراحت و یا به کنایه آورده است و در کنار آن بی‏گناهی یوسف را نیز مطرح کرده است.

همین شرم و حیا و عفت و پاکدامنی است که راه ترقی و تعالی را برای یوسف می‏گشاید.

جلوه در پیراهن بی جرم یوسف می‏کند هر گناهی را که باشد بخشش او پرده‏دار

(دیوان، ج 6، ص 3577)

گرچه چون دامان یوسف دامن گلهاست پاک چاک در پیراهن گلزار دیدن مشکل است

(دیوان، ج 2، غزل 1307)

جرم یوسف به چه تقریب عزیزان بخشند بیگناهی گهی نیست که آسان بخشند

(دیوان، ج 4، غزل 3526)

هیچ کس را از عزیزان دل به حال من نسوخت همچو یوسف پاکدامانی گناهی شد مرا

(دیوان، ج 1، غزل 136)

نیست به مصر وجود جز تو عزیز دگر بی گنه وبی خطا بسته زندان تویی

(دیوان، ج 6، غزل 7007)

و از میان نمونه‏ها معروفترین آنها که درصد مَثَلِ سایر در نظر اهل فضل و ادب شهره آفاق شده است:

بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عفو ای عزیزان جرم یوسف پاکدامانی بس است

(دیوان، ج 2، غزل 1005)

از خصایص بارز اخلاقی یوسف صبر در برابر مصائب و آزمونهای متعدد الهی است. بردباری تا آنجا که زنجیر هم به یوسف عادت کرده بود.

شد زبان شکر از سودای او رگ در تنم نیست از زندان یوسف شکوه‏ای زنجیر را

(دیوان، ج 1، غزل 67)

عارفان بزرگ و سترگ را عقیده‏ای خاص است که می‏توان در یک چشم بهم زدن در صورتی که خلوص باشد و عنایتی ربانی، ازخاک به افلاک رسید. کافی است که حضرت دوست نظر لطفی داشته باشد. فاصله خواری تا عزت گامی بیش نیست. همانگونه که به خدا رسیدن به تعبیر حلاج یک گام است و آن از خویشتن گذشتن است یا برخویش پای نهادن ، صائب معتقد است چنین فاصله‏ای را یوسف فقط با یک نگاه طی کرده است:

به عزیزی رسد از پله خواری به دو گام یوسفی را که به طالع چه و زندانی هست

(دیوان ، ج 2، غزل 1584)

یوسف از زندان قدم برمسند عزت گذاشت سعی کن تا از فراموشان این زندان شوی

(دیوان، ج 6، غزل 3752)

از جمله بن‏مایه‏های دیگر این داستان، ملامتگران بخصوص زنان در بار نسبت به

زلیخا بود. دقت شود که نظام حکومتی به گونه‏ای بوده است که عده‏ای را به عنوان برده خرید و فروش می‏کردند و یوسف در همین راستا به منزل پادشاه راه یافت. وقتی زلیخا شکست خورد و اطرافیان متوجه شدت علاقه او نسبت به یوسف شدند طبیعی بود که او را مورد سرزنش قرار دهند. اما زیرکی زلیخا آنجاست که با طرحی خاص زبان آنان را ببندد.

زلیخا در یک صحنه‏سازی دقیق و حساب شده بدست عده‏ای از زنان چاقو و ترنج داد، یوسف را از مقابلشان گذر داد آنچه اتفاق افتاد بریدن دست تماشاگران بود و حق به جانب شدن زلیخا که بیهوده مرا ملامت می کنید. جمال یوسف چیزی نیست که کسی بتواند از آن چشم بپوشد. صائب این صحنه را چنین بیان می‏کند:

نظارگیان تو زکونین بریدند از یوسف اگر دست بریدند

(دیوان، ج 6، غزل 6437)

ماه کنعان نه عزیزیست که از دست دهند دامن صحبتش از دست بریدن مگذار

(دیوان، ج 5، غزل 4669)

شاعر با بیانی ایهامی حق را به ملامتگران می‏دهد:

اگر دست زنان مصر شد قطع از مه کنعان برید از هر دو عالم آن پسر مردان عالم را

(دیوان، ج 1، غزل 394)

از بریدن پنجه خورشید و مه دارد خطر گر برون آید زخلوت یوسف کنعان ما

(دیوان، ج 1، غزل 290)

بابا فغانی شیرازی هم که از حلقه شاعران سبک هندی است داستان حیرت زنان و بریدن دست را بجای ترنج چنین استادانه بیان کرده است:

تا زه گردد نرگس مخمور از دست و ترنج لاله را چون دامن یوسف بگردد پیرهن

(دیوان، بابافغانی، ص 5)

اگر قرار باشد به جهت محنت و عزت و ناکامی و کامورزی داستان یوسف و زلیخا را تقسیم بندی کنیم، آنچه تاکنون نقد و تحلیل شد نیمه نخست و روی سکه محنت و خواری و چاه و تهمت و زندان بود پس از این به آن روی سکه یعنی عزت و کامیابی و ترقی و منزلت یابی یوسف می‏پردازیم. اصولاً نوع داستانهای قرآنی حکمت آموز است، اکثر شخصیت ها از آزمونهای متعدد باید بگذرند تا به مقام و منزلتی دست یابند، پس از آنکه هم بند یوسف از علم تعبیر خواب پادشاه را خبر کرد، و یوسف خواب پادشاه را درست تعبیر کرد، مورد لطف قرار گرفت و بر پله نخستین عزت گام نهاد و جزء نزدیکان شاه شد. صائب رمز اصلی این محبوبیت و خروج از زندان را فلسفه اصلی داستان می‏داند:

در بندگی است صائب اگر هست عزتی یوسف عزیز مصر شد از راه بندگی

(دیوان، ج 6، غزل 6944

زین بیشتر کبوتر چاه وطن مباش برتخت مصر رو به عزیزی قرار گیر

(دیوان، ج 5، غزل 4742)

از آنجا که تقدیر و مشیت الهی در راستای عزت بخشی و ترفیع مقام یوسف قرار گرفته بود، در شرایط خاص جغرافیایی مصر، کشوری که دردامن خویش نه رود که دریای نیل را داشته است دچار قحطی شد. تا زمینه دیگری از لیاقت یوسف و چشمه‏ای از عزت او به مصریان ، کنعانیان بخصوص پدر و برادران نمودار گردد . هم بُعد دیگری از شخصیت یوسف چون کرامت و بلند نظری زمینه بروز پیدا کند و وهم فراق دردناک پدر به شادکامی چشم و روشنی پایان پذیرد.

نکته ظریفی که در قرآن هم بدان اشاره شده است دقت یوسف در پرهیز از ارتکاب گناه یا به کسی تهمت زدن است. وقتی می‏خواهد از برادران بنیامین را نگهدارد صحنه را بگونه‏ای طراحی می‏کند که کیل و صاع را در بار بنیامین جای دهند تا بنا به رسم آن روز مصر، اگر گمشده (صاع) در ظرف و بار هر کس پیدا شود آنکس را نگه دارند. یوسف با زیرکی برادر عزیز را از سایر برادران جدا کرد و در سفر دوم پیراهنش را توسط او برای پدر فرستاد زیرا هنوز هم به برادران گرگ صفت اعتماد نداشت که آیا پیراهن را به پدر می‏رسانند یا خیر؟ صائب از زبان بنیامین نیت یوسف را چنین بازگو می‏کند:

یوسف اگر نمی‏خواست ما را نگاه دارد چون صاع خویش پنهان در بار کرد مارا

جریان مذکور از ذهن خلاق المعانی حکیم خاقانی هم به دور نمانده است و با زبان پیچیده گوید:

مرغ سحر شفاعت از آن زد چو مصریان کان صاع عید دید به باد سحر درش

(دیوان، خاقانی، ص 221)

یکی از زیباترین تصاویر شاعرانه را صائب آنجا خلق کرده است که قحطی مصر را با وجود شخصیتی چون یوسف تحمل پذیر توصیف کرده است:

سررشته تمکین رود از قبضه یوسف چون دیده قحطی زدگان بر سرخوانش

(دیوان، ج 5، غزل 5087)

نقل است که وقتی قحطی مصر به اوج شدت خود رسید دقیقا همان کاری صورت می‏گرفت که در زمان حضرت امام خمینی (ره) مرسوم بود. امام راحل چه زمانی که در مدرسه علوی تهران بود و چه زمانی که در قم با مردم دیدار می‏کرد و چه زمانی که در حسینیه جماران جمال یوسفی‏اش را مایه آرامش عاشقان قرار می‏داد، بر جایگاهی مشرف بر مردم یا می‏ایستاد و یا بر صندلی می‏نشست و در پاسخ ابراز احساسات عاشقان و شیدایان خویش دست تکان می‏داد. در آن لحظه آدم احساس می‏کرد رها از تعلقات دنیاست، به آدمی احساس پرواز دست می‏داد جان آدمی به سماع در می‏آمد، گاهی از شوق زبان آدمی بند می‏آمد گاهی از شدت شادمانی گریه امانمان نمی‏داد. همانگونه نگاه که امام روزی جانبخش عشق و معنویت و اخلاص را به دیدار کنندگان می‏بخشید، حضرت یوسف هم درمرحله‏ای مردم را روزی خور جمال و نگاه خویش داشت. بر جایگاهی بلند می‏ایستاد و بسیاری از گرسنگان را با دیدار خویش سیر می‏کرد. صائب در توصیف این صحنه‏ها از بستر حس‏آمیزی بسیار قوی، روزی را که ازخانواده حس چشایی است به ساحت حسن بینایی پیوند کرده است و چنین داد سخن داده است:

آنچنان کز حسن یوسف بود رزق مصریان روزی از دیدار خوبان می‏خورد نظاره‏ام

(دیوان، ج 5، غزل 5312)

یکی از بارزترین بن مایه‏ها در داستان یوسف که تلمیح ترین محور این داستان بوده است، داستان یعقوب و نابینا شدنش در فراق فرزند و خبر سلامت یوسف عزیز و بپایان آمدن دوران فراق برای اوست. حافظ شیرین سخن در مطلع غزل بسیار معروف خود گوید:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

(دیوان حافظ)

اهلی شیرازی هم در موارد متعددی از تلمیح مذکور بهره‏مند شده است:

چون پیر کنعان از جهان بستم نظر از یار خود جایی که نور دیده‏ام شد از نظر پنهان روان

(دیوان اهلی شیرازی، ص 350)

بی یوسف خود دیده چو یعقوب ببستم چشمی که نه بر دوست بود دوختنش به

(دیوان اهلی ، ص 368)

حکیم سنایی هم در این مورد گوید:

بی جمال یوسف و بی سوز یعقوب از گزاف توتیایی ناید از هر باد و زهر پیرهن

(دیوان سنایی، ص 527)

همان گونه که اشاره شد کثرت شواهد در دیوان صائب به حدی است که امکان در آوردن همه نمونه‏ها نیست فقط به ذکر چند نمونه بسنده می‏شود:

هزار جامه بَدل کرد روزگار و هنوز حدیث دیده یعقوب و پیرهن باقی است

(دیوان، ج 2، غزل 1768)

کنعان زآب دیده یعقوب شد خراب ابر سفید اینهمه باران نداشته است

(دیوان، ج 2، غزل 1960)

یوسفی را که من از خیل نظر بازانم پرده دیده یعقوب بود پیرهنش

(دیوان، ج 5، غزل 4983)

عهد یوسف گرچه طی گردیده می‏یابد مشام از در و دیوار کنعان بوی پیراهن هنوز

(دیوان، ج 5، غزل 4777)

شاعر می‏باید با تمام وجود در داستان یوسف و اتفاقات و صحنه‏ها و لحظه‏ها و جریانهای درون ساختاری آن غرق شده باشد و به دیگر بیان باید گفت وجودش از یوسف پُر شده است که توانسته علی‏رغم تکرار مضامین که از ویژگیهای بارز سبک هندی است، رنگ ملال بر خاطر خواننده بجای نگذارد. وجود این لطایف و هنرنمایی‏ها مرا با امیری فیروزکوهی در دفاع از صائب هم عقیده می‏سازد که گوید: "... می‏توان ادعا و اثبات کرد که هیچ مضمون و هیچ دقیقه‏ای از مضامین و دقایق خلقی و خُلقی از عقلی و حسی و عرفانی و اخلاقی و عشقی و امثالها وجود ندارد که از نظر این مرد (صائب) پوشیده مانده و به رقیق‏ترین وجهی آنهم با ابداع و ابتکار غیر مکرر بیان نشده باشد"(مقدمه دیوان صائب، تصحیح بیژن ترقی، ص 15). صائب ما را به ساحل موج خیزی فرا می‏خواند که در آن تنوع امواج تشبیه و عاطفه و امتزاج مبارک و فرخنده خانواده‏های کلمات و عناصر گوناگون شعری موجب رونق بازار حُسن و جلوه بیشتر و روزافزون ادب و شعر پارسی گردد. کافی است از میان شواهد شعری مورد نظر تعابیر و ترکیب‏های شاخص را که مایهای از ذوق و آفرینش دراند بیرون کشیده و پس از آن ابیاتی چند را حسام الملک این مقاله قرار داد.

زلیخای هوس ، پروای خال یوسف، چاه حسد، جوش پریزاد مصر عشق، جوش خریدار، خاک یوسف زاد، یوسف آیینه، یوسف ترازو مصر وجود، ذخیره نظر ازوصل پیرهن، بوی پیرهن سرو گل اندام، یوسف بی طالع، گرگ باران دیده، سفر از خویش تا دروازه یوسف، چراغ دیده یعقوب، نیل چشم زخم یوسف، خار تهمت، دیده یوسف شناسان، قحط سال حسن، گریبان تجرّد، یوسف جان، چاه تیره تن، نقش یوسف، یوسفستان، یوسف گل پیرهن، زلیخا همت، یوسف عقل، زلیخای دل، خاک یوسف خیز، زلیخای مکر، زلیخا مشرب و مصر انصاف.

اینک نمونه‏های عالی از جهت ترکیب آفرینی:

ترا از حرف لب بستن چنان است که یوسف را به زندان کرده باشی

(دیوان، ج 6، غزل 6985)

باغ از بنفشه صفحه رخسار یوسف است گردیده تپانچه اخوان کبود رنگ

(دیوان، ج 5، غزل 5234)

یوسف شرمگین معنی را لفظ نازک به جای پیرهن است

(دیوان، ج 2، غزل 2217)

می‏شود چشم من از دیدار سیر از تهی چشمی اگر یوسف برآرد چاه را

(دیوان، ج 1، غزل 191)

چاک در پیرهن یوسف عقل افکندن چشمه‏کاری است که در دست زلیخای دل است
زبیم چشم بد، یوسف لباس بندگان پوشد از آن در پرده الفاظ می‏گردد نهان معنی

(دیوان، ج 6، غزل 6799)

یوسفستان است عالم بر نظر پوشیدگان در بهشت افتاده‏ام از دیده حیران خود

(دیوان، ج 5، غزل 4923)

یوسف از غیرت آن نرگس نیلوفر رنگ رفت تا مصر که در نیل زند پیراهن

(دیوان، ج 6، غزل 6278)

دیده صورت پرستان اگر شود معنی شناس در قماش از یوسف کنعان نمی‏ماند سخن

(دیوان، ج 6، غزل 6043)

تهی چشمان چه می‏دانند قدر روی نیکو را نباشد جز گرانی بهره از یوسف ترازو را

(دیوان، ج 1، غزل 432)

در ته یک پیرهن از یار دور افتاده‏ام آه کز نزدیکی بسیار دور افتاده‏ام

(دیوان، ج 5، غزل 5291)

حسن عالم سوز را مشاطه‏ای در کار نیست می‏زند هر برگ گل برآتش گل دامنی

(دیوان، ج 6، غزل 6739)

وسرانجام این بیت تامل برانگیز که در آن تمام عناصر بکار رفته شعری در نهایت دقت و حسن نظر و ابداع است.

من آن حسن عزیبم کاروان آفرینش را که جای سیلی اخوان بود نیل بنا گوشم

(دیوان، ج 5، غزل 5581)

نتیجه:

یکی از توانمندیهای شاعران کلاسیک قدرت بازگفت و تصویر شاعرانه زوایای مختلف زندگی پیامبران و اولیای الهی است. این هنر در گسترش مفاهیم و مضامین قرآنی نقش بسزا و کارآمدی دارد. صائب در اوج استادی تمام نکات و زوایای پیدا و نهان زندگی حضرت یوسف را در نهایت ظرافت و دقت آنهم در قالب غزل بازگو کرده است. همانگونه که از اصل قرآنی داستان برمی‏آید دو رویه سکه زندگی یوسف(ع) را در نظر داشته نیمی از تلمیحات را به بعد آزمون مصائب و امتحانهای متفاوتی اختصاص داده که یوسف با عنایت الهی پس پشت نهاده و نیمی را به توصیف دوران شادکامی و تعالی او اختصاص داده است.

خلق تصاویر شاعرانه، قدرت امتزاج و پیوند کلمات. گسترش قلمرو و گستره ترکیب‏ها، باروری ساحت تصاویر جدید، باریک خیالی، موشکافی، نازک خیالی، ایجاد تناسب لفظی معنایی از زندگی حضرت یوسف (ع) را باید دلیلی روشن بر پایگاه زمینی و بلند شاعری صائب است.

منابع:

1ـ با کاروان حلّه، عبدالحسین زرین کوب، انتشارات آریا، چاپ اول، 1343.

2ـ برگزیده اشعار رودکی و منوچهری، اسماعیل حاکمی ، انتشارات اساطیر، چ سوم، 1373.

3ـ تاریخ ادبیات در ایران، ذبیح الله صفا، انتشارات ابن سینا، 1351.

4ـ داستان پیامبران در کلیات شمس، تقی پورنامداریان، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، چاپ اول، 1364.

5ـ دیوان اهلی شیرازی، حامد ربانی، انتشارات سنایی، چ دوم، 1369.

6ـ دیوان بابافغانی شیرازی، حامد ربانی، انتشارات سنایی، چ دوم، 1369.

7ـ دیوان حافظ، پرویز ناتل خانلری، انتشارات خوارزمی ، چ دوم، 1362.

8ـ دیوان خاقانی شروانی، ضیاءالدین سجادی، انتشارات زوار، چ دوم، 1357.

9ـ دیوان سنایی، غزنوی، مدرس رضوی، انتشارات سنایی، چ سوم، 1362.

10ـ دیوان، صائب تبریزی، (دوره 6 جلدی)، محمد قهرمان. انتشارات شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول، 1370.

11ـ دیوان مسعود سعد سلمان، رشید یاسمی، انتشارات امیر کبیر، چ دوم، 1362.

12ـ صائب و سبک هندی در گستره تحقیقات ادبی، محمد رسول دریاگشت، انتشارات قطره، چ اول، 1371.

13ـ کلیات دیوان صائب، بیژن ترقی، انتشارات خیام، چ اول.

14ـ کلیات شمس، مولوی، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، دوره 9 جلدی، انتشارات امیر کبیر، چ سوم، 1363.

15ـ کلیات شیخ سعدی، محمد علی فروغی، انتشارات علمی، چ اول.

16ـ کشف الاسرار و عدّه الابرار، ابوالفضل رشیدالدین المیبدی (دوره 10 جلدی)، علی اصغر حکمت، انتشارات امیرکبیر، چاپ چهارم، 1361.